اون سال پاییز نخواست که ساعتِ مچی شو یه ساعت به عقب تر برگردونه. میگفت از اینکه دیر برسم می ترسم. بذار زمان گولم بزنه،یا چه میدونم ... بهم یاداوری کنه که داره دیر میشه! همیشه وقتی ازش ساعتو می پرسیدم، میگفت هشت ِ من!هفتِ شما. یا وقتی می خواستیم قرار بذاریم بهش میگفتم توی کافه می بینمت، ساعتِ شیشِ تو. دیگه عادت کرده بودم که ثانیه ها و دقیقه های اون برام با همه ی آدم های اطرافم متفاوت باشه! اما کم کم اون شور و هیجان، اون دلدادگی از بین رفت. انگار که زندگی به حالت تکرار و عادیِ روزمره ی خودش ب
برچسب:
نویسنده: آرین طاهری
تاريخ: شنبه
17 مرداد
1405 ساعت: 22:50